#دردسر_پارت_530
بعد از دقایقی از آغوششون جدا شدم و بهشون خیره شدم.حالا میفهمم چقد شکسته و پیر شدن.
اشکامو پاک کردم
-مامان دلم بدجوری برای غذات تنگ شده و خیلی ام گرسنمه نمیخوای به دخترت غذا بدی؟
دست رو زانوش گذاشت و یاعلی گویان بلند شد:چرا دخترم بیاید بریم آشپزخونه همچی امادست.
باهم به سمت آشپزخونه میرفتیم که صدای در بلند شد و با دیدن کسی که شوک زده به منم نگاه میکنه منم با شوک بهش خیره شدم.
این امکان نداره...
رفتم نزدیکش ..
باورم نمیشد ..
حتما دارم خواب میبینم روبه روش ایستادم.
romangram.com | @romangram_com