#دردسر_پارت_503
-تو اصلا با خودت فکر نکردی که با رفتنت بیشتر داغونش میکنی .؟بیشتر از قبل؟
-چرا،ولی باید میرفتم
-تو که رفتی چرا برگشتی؟اونم وقتی که کم کم داشتی از یادشون میرفتی،من وقتی اشنا شدم باهاشون هرکدومشون به یه وضعی داغون بودن..اما وقتی برگشتی بیشتر داغون شدن
چیزی نگفت و سرشو پایین انداخت
-یادمه اولین بار با داریوش دیدمت
-اره باهم توی یه کوچه زندگی میکردیم و کم کم اشنا شدیم و صمیمی. از تو خیلی تعریف میکرد وقتی دیدمت یه حسی گفت که قبلا یه جا دیدمت .
دنبالت بودم که فهمیدم دوست نگاری و بارانی
سری تکون دادم و یکم فکر کردم:هوم!پس جاسوست عرفان بوده؟
اخمی کرد:
romangram.com | @romangram_com