#دردسر_پارت_502
با درد ادامه داد
-خیلی عصبی شدم چون من هنوز بارانو دوست داشتم. اونو برای خودم میدیدم .. اما وقتی فهمیدم ......
_چی فهمیدی؟؟
-حسش یک طرفه نیست.فهمیدم که برای باران مُردم
با خودم گفتم:پسر تو دیگه فراموش شدی بهتره بری..
خونمو جدا کردم ولی بازم مراقب باران و نگار بودم... تا اینکه دیگه طاقت عشقبازیاشونو نداشتم و اومدم اینجا .. یعنی دانشگاهم افتاد اینجا. منم عشق و امیدی برای انتقالی نداشتم...
ته دلم کباب شد براش . چقدر داغون بود
-برای چی رفتی؟چرا بهشون نگفتی؟اونم این همه سال؟حداقل میگفتی من دارم میرم چرا بی خبر؟
-تو درک نمیکنی.. برای اونا مناسب تر بود
romangram.com | @romangram_com