#دردسر_پارت_501
چند نفری که اونجا بودن زنگ زدن پلیس و من برای یه مدت بازداشت بودم،
داییم اومد و با سند گذاشتن ازادم کرد و دوباره شروع کرد که دیدی بخاطر این دختر به چه بدبختی افتادی
خلاصه انقد گفت که با خودم گفتم بهتره خونه نرم و مواظب صدرا باشم که برای تلافی کارم بلایی سر باران یا نگار نیاره.
البته قبلش با نگار مشورت کرده بودم.
زیاد راضی نبود برم.
کلی باهاش بحث کردم تا بالاخره راضی شد.اونم با این شرط که زود برگردم.
همچیز رو با دوستم عرفان درمیون گذاشتم اونم کمو بیش کمکم کرد و گفت پیشش بمونم
من چندسال از دور مراقبشون بودم،یه روز دیدم که باران باز اشفته اس میخواستم عرفانو بفرستم سمتشون که خود نگار زنگ زد و کمک خواست،کم کم رفت و آمدش با نگار و باران بیشتر شد و رفتارای عرفان عوض شد
به اینجا که رسید سکوت کرد. با درد خیره شد بهم ..
بعد دوباره سرشو پایین انداخت و گفت:
-فهمیدم عرفان عاشق شده..
عاشق عشق من.
romangram.com | @romangram_com