#دردسر_پارت_468
خواهرای عزیز دستامو گرفتن و منو از بین دستای سهراب خارج کردند .
دیگه صداهارو نمیشنیدم ..
-سهراب مواظبش باش..
جوشش چیزیو از گوشه چشم سهراب دیدم.
زیر نور
برق زد ..
اون ... گریه کرد ....
دستشونو روی سرم گذاشتنو به زور داخل ماشینم کردن..
سردیه دستبند و کامل حس میکردم.
چندبار کوبیدم تو شیشه و نگاهش کردم..
روشو ازم گرفت ..
romangram.com | @romangram_com