#دردسر_پارت_446
انگار عرفان از قبل میز سفارش داده بود .
نشستم پشت میزی که دقیقا بغلمون شیشه بود .
یه دیوار شیشه ای که نمای بیرونو کامل نشون میداد ..
گوشیم زنگ خورد .
از تو کیفم در اوردمش و به صفحش نگاه کردم.
آرزو بود.
ارزو-چطوری هاپو
با حرص گفتم:
-هاپو اون عمته
یهو عرفان پقی زد زیر خنده همچین بهش چشم غره رفتم.
یه ذره چرت و پرت گفتیم با ارزو که بالاخره خانم قطع کرد . گوشیو گذاشتم رو میز و گفتم:
-یکسره حرف میزنه .
عرفان نگاهشو از بیرون دوخت بهم و گفت
romangram.com | @romangram_com