#دردسر_پارت_443

-من از هیچکس باردار نیستم ..

سهراب دخالت کرد و گفت

-تو حق نداری بچه منو انکار کنی.این اجازه و بهت نمیدم.



-خفه شو سهراب .

برگشتم سمت رسول و گفتم :

-گمشو بیرون ..

دستی به گوشه لبش کشید و خیره شد به خونش و گفت

-برم تا به هرزگیت برسی؟

رفتم سمتشو سیلی دوم و خوابوندم توی گوشش ..

عقب اومدم .

صدای سهراب بلند شد

-من میخوام با نگار ازدواج کنم. بچمون باید با جفتمون بزرگ بشه ...

عقب گرد کردمو سوییچ ماشین سهرابو برداشتم و سریع بیرون رفتم ..

توی اسانسور بودم که پای سهراب بین در قرار گرفت و مانع بستنش شد .


romangram.com | @romangram_com