#دردسر_پارت_441

منجمد شدن تک تک سلولای بدنم و احساس کردم ..

و بعد خالی شدن مغزمو ..

رسول خیره شد به لیوان خورد شده بین دستش .

و بعد خیره شد به سهرابی که با خونسردی کامل و لبخند گوشه لبش دستاشو به سینش زده بود و به رسول نگاه میکرد ..

هنوز مغزم درک نکرده بود حرفشو..

رسول از جاش بلند شد . من به مبل چسبیده بودم.

از دستش خیلی بد خون میومد . ولی واقعا من جونه اینو نداشتم بلند بشم.

حتی نمیتونستم زبونمو بیرون بیارمو لبمو که بیش از حد خشک شده بودو تر کنم..

موهای رسول دور شونه هاش ریخته شده بود و خیلی نامرتب بود .

موهایی که تا شونه هاش میرسید و قیافه جذاب و هنری بهش میداد ..

چندبار دستشو تکون داد تا خورده شیشه هاش بریزه روی میز روبروش ..

چشماش بیش از حد خون شده بود . سرشو بالا اورد و خیره شد به سهراب

-چرا اینکارو کردی؟

سهراب لبخند دندون نمایی زد و گفت

-خب نگار خیلی خوشگله.. حیف بود .


romangram.com | @romangram_com