#دردسر_پارت_440

دو .

سه.



همچین چاییش از دهنش ریخت بیرون که گفتم اگه من جلوش بودم میریخت رو من موش اب کشیده شده بودم .



هر هر داشتم میخندیدم و به عرفان نگاه میکردم که سرخ شده بود .

عکسایی که از زاویه های مختلف ازش گرفته بودم و داشت پخش میکرد عالی بود

برگشت سمتمو چشماشو ریز کرد و گفت :زندت نمیزارم .

دیدم شدید اوضاع خیته امدم که فرار کنم که همچین هجوم اورد سمتم انگار ببر بنگاله .......



{نـگــار}

لیوان بین دستاش شکست ..

مات و مبهوت خیره به دهن سهراب بودم.

چی گفت?

باردار؟؟


romangram.com | @romangram_com