#دردسر_پارت_391

لرزیدم ..

زانوهام سست شد و خودمو روی سرامیکا احساس کردم و اخرین چیزی که یادمه سرم توی دستاش بود و تمـــــام .......



همهمه هاشون و بالای سرم میشنیدم ..

دلم میخواست بگم خفه شید اما لبام دوخته شده بود ..

به زور یه چشمم و باز کردم و اطرافمو نگاه کردم..

بیمارستان؟؟؟؟؟

اونوقت برای چی من باید اینجا باشم؟

چشم بعدیمم به زور باز کردم و خیره شدم به فضای بیرون

سهراب و پرستار داشتند حرف میزدن ..

خواستم مثل این فیلما اعلام وجود کنم برای همین اروم گفتم

-آب ...

حتی یکیشونم نشنید .. الان بیمار منم دیگه؟ اما پرستار و باید ببینی یه جور رفتار میکنه انگار سهراب بیماره..

هوی عفریته کفن پوشیده پاشو برو بغلش دیگه..

از حرص صدام بلند تر شده بود .


romangram.com | @romangram_com