#دردسر_پارت_390

خیره به شلوارم شد و گفت

-خوبه همین گرمکنه. بهتم میاد . مد روز شدی ..



با همون دستای بی جونم با مشت کوبیدم تو سینش .

لبخندی زد که سریع محو شد و مانتو و تنم کرد و تند تند داشت دکمه هاشو میبست که دستم روی دستش قرار گرفت تا منع کنمش از این کار ..

سریع خیره شد تو چشمام و لحظه ای بعد کف دستش رو پیشونیم بود ..



-نگار تو که بدنت جهنمه دختر...



اخرین دکمه مانتومو به زور بستم و شالمو ازش گرفتم و به سمت در رفتم ..

سهراب سریع حاضر شد و وقتی درو باز کرد حس کردم بدنم به طور بدی لرزید .

نه عادی ..

به طور ترسناکی ...

خیره شدم به سهراب . فکم شروع کرد به لرزیدن ..

تنمم همراهیش کرد ..


romangram.com | @romangram_com