#دردسر_پارت_384
<رویـا>
بیسکوئیت کوچیکمو از کیفم دراوردم همراه چایی میخوردم که بالاخره نگاهی بالا اومد به من خیره شد..همونطور که دهنمو باز کردم بیسکوئیت رو بذارم دهنم به یارو خیره شدم بعد از چند ثانیه نگاهشو انداخت پایین..زرشک ضایع شدم(:|)
شونه ای بالا انداختم و بیسکوئیت رو گذاشتم تو دهنم لیوان رو نزدیک دهنم کردم و طبق عادت هورت کشیدم که نگاها همگی زوم من شد،خندم گرفت که چایی پرید تو گلوم..بالاخره یکی از خانوما همت کرد و اومد سمتم و با مشت کوبید رو کمرم که روده و معدم هجوم اوردن تو حلقم اب دهنمو قورت دادم و دست زنه رو گرفتم
-مرسی لطف کردید
اره ارواح عمت داشت میکشت منو لطف بخوره تو کمرش نصفش کنه ،ازجا بلند شدم و از دفتر بیرون رفتم و به سرعت به سمت کلاس مورد نظر حرکت کردم..همونطور که با سرعت میرفتم احساس کردم بین زمین و هوام..لابد یکی از استادهای خوشگل و ترگل ورگل منو تو بغلش گرفته بعد من عاشقش میشم ولی با احساس کردن چیز سفت و سردی فکرای مزخرف از سرم دود شد..
گندش بزنن فقط همین مونده بود که دو روز دیگه دانشجو هام دست بگیرن منو..دوتا کتونی سفید منو به خودم اورد سرمو اوردم بالا خوش بود ..سریع بلند شدم که باعث شد کمرم درد بگیره
-خوبی استاد؟
سری تکون دادم و سریع از اون محیط دور شدم که بیشتر کنف نشم..وارد کلاس شدم و منتظر نشستم تا بچه ها بیان سر کلاس..........
(باران)
تاحالا اینقدر بهش نزدیک نبودم ...
حس خیلی خوبی بود .
واای باران چی داری برا خودت میگی حس خوب چیه !
romangram.com | @romangram_com