#دردسر_پارت_382

چشماش شده بود کاسه خون تا حالا انقدر عصبانی ندیده بودمش حفظ ظاهر کردم و بلند شدم با صدای بلند گفتم :

-چیه ؟؟خیلی تلخه برات واقعیت؟اره خوب حقیقت تلخه اقای دکتـر...

دکترشو از قصد کشیدم ..



بلند شدو به سمتم خیز برداشت ...

یه قدم رفتم عقب اونم یه قدم امد جلو ولی قدم بعدی رو برنداشتم و بی پروا زل زدم تو چشماش ...



سرشو اورد کنار گوشم و اروم با صدای کنترل شده که سعی میکرد بالا نره گفت:

-بهت گفته بودم بیش از حدت جلو ترو وگرنه بد میبینی دیگه نه؟؟



با نفساش که به گوشم میخورد تنم مور مور میشد ولی خودمو نباختم و مثل خودش آروم کنار گوشش گفتم:

-نــه همچین چیزی یادم نمیاد ..

چونمو گرفت و محکم فشار داد :

-نشنیدم!




romangram.com | @romangram_com