#دردسر_پارت_380

پوفی کشیدم و گفتم

-برو به زنو بچت برس پدر فداکار..



فریادش بلند شد

-اون نه زن منه نه اون بچه. بچه منه

خندیدم

-قطعا تو راست میگی ..



-باران تمومش کن دیگه.چقدر طعنه میزنی..



بی حوصله چشمامو بستم و گفتم

-چرا انقدر فک میزنی پسر .



کوسن و پرت کرد سمتم.کوبیده شد توی پام و گفت




romangram.com | @romangram_com