#دردسر_پارت_374

آزیتا-از جلو چشمام گمشو سوغاتی نخواستم اصلا



لواشک ترش و خوشمزم که روش پر از نمک بود رو برداشتم پوست روشو کندم یه تیکشو گذاشتم تو دهنم و گفتم

-هووووم به به ..خب نخواه ازیتا جان کی مجبورت کرده ؟



یکم نگاهم کرد . اب دهنشو قورت داد و گفت

-منم میخوام



یه تیکه دیگه برداشتم گذاشتم دهنم

-همین الان گفتی نمیخوام

آزیتا- من غلط کردم با تو ‌.

لواشکو پرت کردم سمتش

-چخه مال خودت نخواستیم

بعد یه کیسه دراوردم و دادم دستش

-بیا اینم سوغاتیت


romangram.com | @romangram_com