#دردسر_پارت_372
وای ..یه چشمم به طور خالص نابود بود.
قرمز بود و مویرگ هاش به طور بدی بزرگ شده بودند.
-وای چشمام ...
-حاضر شو ببرمت دکتر ..
برگشتم سمتش و طلبکارانه خیره شدم بهش.خودش فهمید لباس ندارم ..
-بیا پس یکم استراحت کن ..درد نداری؟
-نه ..
خارج شدیم ..
خیسی لباسم رو زمین رد مینداخت ..
سهراب لحظه ای به وضع ظاهریم خیره شد و بعو پوفی کرد و رفت سمت کمدش.
یه تی شرت گرمکن در اورد و اومد سمتم
-اینا جذب ترین لباسام و قدیمی ترینشونه . زیاد برات گشاد نیست.سعی کن کنار بیای تا فردا .
لباساتم بده بشورم فردا دوباره بپوشی.
اینو گفتو لباسوداد دستم و مشغول به جمع کردن تیکه های شیشه شد .وقتی تا اخر جمعشون کرد و کامل خالیشون کرد تو سطل زباله و زمینو جارو کرد دست از کار کشید و خارج شد ..
romangram.com | @romangram_com