#دردسر_پارت_371

حس یه جوجه زیر بارون مونده و داشتم ..



سکوت کردم.هیچی نگفتم .. یهو اماده انفجار شدم

-سهراب ....

-بله ؟

یهو ترکیدم و گفتم

-الان لبــــــــــاس از سر قبر عمم بیارم لعنتــــــــــی ؟

سهراب اوه کوتاهی کشید و گفت

-اخ اخ اخ ..

اروم و با ترس زیر پلکامو باز کردم ..

بیناییم صدمه ندیده بود .

پوفی کردم ..

خیره شدم به سهراب . حالا با این لباسا چه غلطی کنم ؟

-نگار چشمت ..

با شنیدن این حرف سریع رفتم سمت آیینه و خیره شدم به چشمام..


romangram.com | @romangram_com