#دردسر_پارت_368

-چیزی میخوای؟

-نه نه .. فقط . چیزه .. یکم گلوم میسوخت .گفتم یکم اب بخورم .بعد شما .اینجا.. اینجوری بودید ..بعد من دیگه تشنم نبود ..بعد چیزه ... من برم بخوابم شب بخیر..

شیرجه زدم تو اتاق درو بستمو نفسمو فوت کردم. اخ نگار چرا تو انقدر خری که اومدی اینجا..

اما آبیه که ریخته ..

دراز کشیدم رو تخت و شالمو گوشه ای انداختم ..

پوفی کردم و سعی کردم بخوابم..

چشمامو به زور روی هم فشار میدادم .

دوباره صدای در بلند شد ..

سریع نیم خیز شدم ..



-بفرمایید ..

سهراب اروم داخل شد ..

لیوان ابی بین دستاش بود . لبخندی زد و سمتم گرفت..

از خجالت شیش بار رنگ پروندم . گوشه لبمو گاز گرفتم و لیوانو ازش گرفتم و ممنون کوتاهی گفتم و آبو به زور نوشیدم و لیوانو دادم دستش .لبخند مجددی زد و برگشت . با دیدن عکس نماد مورد علاقم که روی کمرش به طور بزرگی خالکوبی شده بود از ذوق بی هوا جیغ بلندی کشیدم..

سهراب سریع برگشت و این باعث شد تعادلشو از دست بده و لیوان اب دستش پرت بشه رو سرامیک و هزار تیکه بشه و یه تیکه شیشه ریز پرید تو چشمم.


romangram.com | @romangram_com