#دردسر_پارت_347

چشماش و دوخت تو چشمامو گفت

-اینکارو کردم تا اون هیچ یادگاری پیشت نداشته باشه .. مخصوصا چیزی که تنت کنی ..



فکم قفل شد از حرفش.. چشمام با تعجب باز شد ..اما سکوت کردم و فقط خیره شدم به منظره و خودمو زدم به کر بودن

سکوت بدی بود تا اینکه سهراب اونو شکست

-خب بهتره بریم دیگه.اینجا شباش زیاد مناسب نیست.حفاظت شده نیس ..

-باشه..

از جام بلند شدم و پشتمو تکوندم ..

اون سریع تر جلو رفت و خودشو به مارشال رسوند ..

میخواستم حرفی که تو دهنمه و بگم بهش

-سهراب ..

برگشت سمتم ..



صدای خش خشی از درختا بیرون اومد ..

سهراب سریع برگشت و خیره شد به درختا ..


romangram.com | @romangram_com