#دردسر_پارت_343

صورتش عقب رفت و گرمی دستیو که روی دستم قرار گرفت و احساس کردم

دستم چسبیده شد به تکه چرمی .. یا به طور کامل بگم افسار اسب و توی دستام گرفتم.

چشمامو باز کردم ..

تنها چیزی که برای توصیفش دارم .کلمه عالی..

وارد یه جنگل شده بودیم ..

پرتو نور از لابه لای برگ های درختا مسیرو روشن کرده بود ..

همه چیز اروم بود و فقط قلب من بود که میزد ..

-میدونی . وقتی بچه بودم یکم اونور تر یه خونه بود . یعنی یه محله بود که یکی از خونه هاش ماله ما بود .خرابش کردن و باشگاه سوارکاری راه انداختن . وضع مالیمونم خوب نبود و بابام خیلی عصبی بود . هروقت کتکم میزد سریع میومدم اینجا و تا جون داشتم گریه میکردم .

یه روز که خیلی بد کتک خورده بودم . یه چشمم تار میدید .

از خونه اومدم بیرون و تا اینجا دویدم و ده بار خوردم زمین و وضع چشمم بدتر شد .وقتی رسیدم اینجا ..

ایستاد و مکث کرد

-دقیقا همینجا ..

اشاره کرد به دره ای با شیب کم و ادامه داد

-خوردم به درخت و افتادم .خیلی درد داشت و کتکایی که خورده بودم چند برابر درد میکرد .

دوباره مکث کرد و اسبو به جاده ای راهنمایی کرد که به پایین راه داشت .


romangram.com | @romangram_com