#دردسر_پارت_342

دستشو اروم جلوم دراز کرد و گفت .

-بیا دختر ..

چند قدم جلو رفتم و دستشو گرفتم ..

دستکش کلفتی دستش بود.با قدرت دستمو گرفت و کمکم کرد سوار بشم .

منتظر اسب دوم بودم که حس کردم پشتم پر شد و دقیقا سهراب بود ..



با تعجب برگشتم سمتشو گفتم .

-چرا با اسب دیگه ای نمیاری؟

-دلیلی نمیبینم ..پس بزن بریم که سوپرایز تو راهه..

همینجوری میترسیدم اینم اضافه شد .

الان واقعا گر گرفتن صورتمو حس میکردم ..

اب دهنمو قورت دادم. ضربه ای به بدن اسب زد و حیوون تکون خورد و قدمی برداشت.سریع چشمامو بستم و یال های حیوون و گرفتم ..

انقدر محکم چشمامو فشردم روی هم که حس پاره شدن رگ هام واحساس میکردم.

انقدر توی همون حالت موندم تا گرمایی و دقیقا کنار گوشم احساس کردم و بعدش زمزمه ای اروم

-میدونم میترسی . بروزش بده و جلوش وایسا.نه اینکه فقط تظاهر به قوی بودن کنی ..


romangram.com | @romangram_com