#دردسر_پارت_341

سهراب دستشو روی بدن اسب کشید و پیشونیشو چسبوند به صورت اسب و زمزمه کرد

-دختر خوب .. پس کی به دنیا میاریش؟

با ذوق پریدم تو حرفش و گفتم

-بارداره؟؟

سرشو با لذت تکون داد و گفت

-مارشال یک ماهه که بارداره ..

چشمام از ذوق درخشید و جلو رفتم و دوباره پوست تمیزشو لمس کردم .

ارامشی از زیر پوستم انتقال پیدا کرد به کل وجودم ..یهو یاد چیزی افتادم و سریع گفتم

-سهراب این بارداره . نمیتونه مارو حمل کنه براش خطر داره ..

خندید

-انسان که نیست دختر.بعدم دانپزشکش چیزی راجب خطر نگفت بهم .پس نگران نباش .فشارم بهش نمیاریم ..

نمیخواستم سوارش بشم ..

سهراب برگشت سمتم ..چشماش مثل همون شب میدرخشید و خبری از اون زهر خند هاش نبود ..

-بیا نگار ..

اب دهنمو قورت دادم


romangram.com | @romangram_com