#دردسر_پارت_340
-والا هرچی خودت میدونی ..
نگاهی به لباسای تنمون کرد و چنتا من و مون کرد و در اخر گفت
-داداش سرجمع سه تومن ...
فکمو رو اسفالت حس کردم .
اقا مگه جنگه .. یه لباسه .باید وام بگیری پول این چیزارو بدی ..
سهراب کارت اعتباریشو داد دست بابک و رمزو گفت ..
کارتو تحویل داد و با خدافظی خیلی صمیمانه ای تا دم در بدرقه کردمون ..
خارج شدیم ..
بیرون واقعا تاریک بود .اما زیبا ..
اسمون مشکی بود و ماه نور سفیدشو .که تار به تار رنگ آبی بازتاب شده درونش رو روی زمین سنگ فرش شده میتابوند
تک و توک آدم وسط میدون بودند ..
سهراب راهنماییم کرد سمت جایی که بار اولش اسبشو دیدیم ..
حیوون چهارپایی که گوشه ای با ارامش ایستاده بود و تغذیه میکرد .
پوست سیاهش زیر نور میدرخشید .
سمتش رفتیم .
romangram.com | @romangram_com