#دردسر_پارت_339

خیلی خوب شده

موهای کوتاهشو با یه ضرب دست عقب داد و نزدیک شد . لبخندی به من زد و رفت سمت بابک ..

-سهراب خیلی وقت بود از این تیپا نمیزدیا ..

-شاید دلیل داشت ..

بابک او بلندی کشید و گفت

-چه دلیل قانع کننده ای ..

به من نگاه کرد و چشمکی زد .

سهراب نیشخندش که دیگه جزوی از حرکات هرروزش بود و حواله بابک کرد و گفت

-حساب کن که تاریکه هوا . میخوام قشنگ وسطای شب برسم به بالای کوه

بابک با تعجب گفت

-واقعا میخوای نصفه شب بری اونجا؟

-تقریبا نظرم همینه

-هی پسر دیوونه شدی . اونجا جزو منطقه نیستاا .حیوون زیاد داره .

-من اونجارو مثل کف دستم بلدم .نگران نباش فقط حساب کن که وقتی میرسم اونجا ماه باید دقیق روبروم باشه ..

بابک لباشو حالت داد به پایین و شونه ای بالا انداخت و گفت


romangram.com | @romangram_com