#دردسر_پارت_294
نامادری و پدر رسول با خودش .پشت میز بودند.
تا اخر شام .رسول فقط درحال پر کردن بشقابم بود و من هیچی نمیخوردم و اخرش تشکر کردم و راه اتاقمو پیش گرفتم که صدای ماشین اومد .
دویدم تو اتاقمو از لای پرده ماشین سهرابو دیدم که خارج شد
پس تا الان اینجا بود ....
*رویا*
ماست بود
چی ؟؟ ماست از کجا ریخت رو من ..
قطار تکون بدی خورد
چند تقه به در خورد و صدای مردانه ای پیچید
-خانوم نیم ساعته داخلید .اسهال دارید ؟
صدای یه پسر جوون بود که بعد جملش خنده ریز دوستاش بلند شد ..
با همون قیافه درو باز کردم و گفتم
-بله اقا چیه؟ غذا میدن ؟؟
با دیدن قیافم همه فکاشون بسته شد .دوباره درو بستم که همشون زدن زیر خنده .
romangram.com | @romangram_com