#دردسر_پارت_289

سوار شدم .

اما مسیرم ...

ناکجا اباد بود .....



از شنیدن حرفای سهراب مدتی میگذشت.

زندگی این پسر جهنم بود ..

با گوشه دستم اشک ریخته شده ام و پاک کردم و تکیه به تاج تخت دادم .

دیگه دلم نمیخواست حتی یه ثانیه این پسرو تنها بزارم .

تلفنم زنگ خورد .میلی برای جواب دادن به تماس رسول نداشتم .

گوشیو گوشه ای انداختم و توی سکوت خیره شدم به تاریکی اتاق ..

توی نیمی از تاریکی قامت بلند و ورزیده سهراب نمایان بود .

زانو هامو بغل گرفتم و چونمو روشون گذاشتم و گفتم

-بهتری؟

-اره

صداش خش داشت ..


romangram.com | @romangram_com