#دردسر_پارت_290
سمتم اومد و گوشه ای از تخت نشست
-نگار؟
-جانم ...
مکث کرد .. نفس عمیقی کشید و گفت
-این حرفارو هیچکس نباید بدونه ..
تاکید کرد
-هیچ احدی ..
سرمو کمی کج کردم بعد سرجاش برگردوندم .به نشانه باشه .
تکیه به دیوار داد و گفت
-ما هیچکدوم ادمای عادی با سرگذشت و اینده جالبی نبودیم
-شاید اخر داستان قشنگ باشه ..
-نیست ..
-چرا این فکرو میکنی ..
چشماش توی تاریکی برق زد و خیره شد توی چشمای خیس من .
اتاق تاریک بود .
romangram.com | @romangram_com