#دردسر_پارت_282
-دیدی خدا جون .دیدی دیگه . نگار به همین راحتی گفت بهم هری .
نق نقام تمومی نداشت .
-این قطار حرکت نکنه دیگه .
داخل راه اهن شدم که دقیقا همون لحظه درای قطار بسته شد و اعلام کردن حرکت کرد ..
پامو با قدرت کوبیدم رو زمین و جیغ بلندی کشیدم ..
همه چپ چپ برگشتند سمتم .محلی ندادم و رفتم سمت دفتر
بعد کلی بگو مگو با یارو گفت یه جای دیگه هم توقف داره برای بارگیری .
اما نمیتونستم برسونم خودمو اونجا .
نشستم برای قطار بعدی .
کلی هم از پولم گرفت تا بلیط بعدیو داد.
ساعت ها نشستم روی صندلی و خیره شدم به مردمی که میومدن و میرفتن ..
هوا تاریک شده بود .
از جام بلند شدم . ۱۲ شب حرکت بود . الانم وقت حرکته ..
داخل کوپه شدم و تخت بالاو گرفتم و رفتم همونجا و پایین نیومدم .
هدفونم و توی گوشم گذاشتم و دراز کشیدم . حتی سرمو پایین نیاوردم ببینم دیگه کی اومده تو کوپه ..
romangram.com | @romangram_com