#دردسر_پارت_203

(نگار)

پام گیر کرد به لباسم و سکندری خوردم

برگشتم با حرص به سهراب و رسول خیره شدم

تو این مدت کوتاه بهترین دوستم شده بودن جفتشون

امروزم واسه خرید لباس برای تولد باران رفته بودیم تولیدی دوست رسول که شخصی بود و لباسای خاصی داشت و کمتر جایی نمونش بود به گفته خودش واسه هنرپیشه ها میدوخت

به لباس تنم خیره شدم

مشکی و بلند . ساده و شیک

اینا چند کلمه ای بود که از دهنم خارج میشد برای توصیفش

رسول لبخندی زد و با شیفتگی گفت

ـ خیلی بهت میاد

سهراب مثل همیشه ساز مخالفو زد

ـ الکی انقدر امید بهش نده

این حرف کافی بود تا نق نق هام شروع بشه

-من از این لباس اصلا خوشم نمیاد همش بین پاهام میپیچه تازه زشتم هست

رسول اخم ریزی کرد و گفت


romangram.com | @romangram_com