#دردسر_پارت_202
سرمو گذاشت رو پاشو گفت از همه چی گفت از اینکه فهمیدن نیاوش زندس و ردشو پیدا کردن از اینکه اون روز از خوشحالی پریده بغل عرفان
همرو گفتو من هر لحظه تعجبم بیشتر میشد از یه طرفم خیلی خوشحال بودم ...از پیدا شدن نیاوش خوشحال بودم ولی بیشتر از اون از این خوشحال بودم که رابطه ای بین عرفان و نگار نیست
نگار-خوب دیگه پاشو یه اب به دست و صورتت بزن بیا پایین شام
نگار رفت پایین و منم بلند شدم یه اب به دست و صورتم زدم و رفتم پایین
رفتم تو اشپزخونه چشمامو بستمو به نفس عمیق کشیدم :به به چه بوی قرمه ای میاد
نگار: ما اینیم دیگه
-رویا کجاست؟
رویا:من اینجام
نشستم پشت میزو نگارم غذا رو داشت میکشید بلند شدمو رفتم سمت یخچال دبه ماست و برداشتم یه ذره تهش داشت گذاشتم رو میزو نشستم پشت میز ...
داشتم غذا میخوردم که کاسه ماستم تموم شد در سطل و باز کردمو دستم تا ارنج کردم داخل دبه ماست ..یه دفعه دیدم رویا و نگار پقی زدن زیر خنده خودمم از حالتم خندم گرفته بود دستمو در اوردمو مالیدم تو صورت جفتشون حالا من هر هر میخندیدم رویا با عصبانیت گفت :زندت نمیزارممم
بلند شدمو از رو اپن پریدم اون ور همین طوری داشتم میدوییدم که یکدفعه کل بدنم یخ زد دیدم نگار کل پارچو خالی کرده روم همینطوری داشت میخندید که سس و برداشتمو ریختم تو صورتش همینطوری داشتم سسو میرختم تو صورتش که رویا از پشت گرفتمو ماست و مالید به صورتم صدای زنگ در اومد هر سه ساکت شدیم
رویا:نگار کسی قرار بود بیاد؟
نگار:نه
دست رویارو پس زدمو رفتم سمت در بازش کردم با صورت پر از تعجب عرفان رو به رو شدم که تعجبش تبدیل شد به قهقه اوه اوه تازه متوجه ریختم شدم موهام شده بود جنگل صورتمم پر از ماست بود ..........
romangram.com | @romangram_com