#دردسر_پارت_201



(باران)

نمیدونم تا خونه چه شکلی اومدم یه راست رفتم سمت اتاقمو خودمو پرت کردم رو تخت ...چطور ممکنه؟ اخه چرا ؟حداقل نگار بهم میگفت وابسته نمیشدم چرا پنهون کرد ازمون؟

انقدر گریه کردم بی حال افتادم رو تخت و چشمام رو هم افتاد .....

با نوازش دستی اروم اروم چشمامو باز کردم نگار بود که با لبخند داشت نوازشم میکرد ...

نگار ،عرفان تو بغل هم نهههه دوباره زدم زیر گریه همینطور نگار بغلم کردو گفت:بارانی؟خواهری ؟چی شده ؟چرا انقدر پریشونی ؟ها؟

چی میگفتم بهش ؟چی داشتم بگم ؟میگفتم عاشق کسی شدم که تو عاشقشی تو رو دوست داره...

نگار:من که میدونم چته....پس خودت تعریف کن

با بهت بهش نگاه کردم نه ...

خندیدو گفت :از دست رفتی وای وای

-یعنی چی؟؟؟

-چی یعنی چی

-تو....تو مگه ...

نذاشت ادامه حرفمو بزنمو گفت :نه ...بین منو عرفان چیزی نیس

-ولی من خودم دیدم با چشمای خودم تو تو بغلش بودی


romangram.com | @romangram_com