#درنده_ولارینال_پارت_492

روهان سکوت کرد . آیدن ادامه داد :

- شاید ... شاید اگه من هم می مردم ... اوضاع بهتری داشتم ...شاید می تونستم اون رهایی رو به دست بیارم . یادمه وقتی بریان در بستر مرگ بود ... یکی ... یادم نمیاد کی .. بهم گفت .. مرگ عرصه عجیبیه ... شروع نوع بی نظیری از هستی ... گفت .. زندگی معدن طلاست و مرگ الماس .. سخت میشه از الماس دست کشید و به طلا چسبید ... هه ... عجیبه .. جملاتش یادمه اما گویندش نه ...

روهان چند قدم به آیدن نزدیک شد . آیدن سر گرداند و از روهان پرسید :

- من یه هیولام روهان ؟

روهان با سر انکار کرد :

- من هیچ وقت اینطوری دربارتون فکر نمی کردم .

آیدن دوباره به اتش زل زد و گفت :

- اما هستم روهان ... چه بخوام چه نخوام ... من هیولام ... من زمستونم ... من ... من هر چیزی هستم به جز آیدن کرول ... معنی اسمم رو نمی دونستم ... تا اینکه توی دبیرستان یه معلم ازم پرسید ... من معنی اسمم رو نمی دونستم ... یکی بهم گفت ... یادم نمیاد کی ...

- خب معنیش چی میشه ؟

- نمی دونم روهان ... یادم نمی آد ! _ پوزخندی زد ، به روهان نگریست و ادامه داد _ مسخره اس .. تو اومدی اینجا تا با من حرف بزنی .. اونوقت من دارم باهات حرف می زنم .

روهان سرش را پایین انداخت و گفت :

- من ... فقط .. فقط اومده بودم درباره چیزی که دیدم بگم ... چیزی که هرگز از ذهنم بیرون نمیره ...

- طلایی ها به زودی میان ... یعنی امیدوارم که بیان .

- فرقی نمی کنه ... من نمی تونم اون دو تا بچه رو فراموش کنم .

آیدن به روهان خیره شد . روهان وسط اتاق ایستاده بود و با نگاهی عجیب به او می نگریست . آیدن لحظه ای درنگ کرد و سپس به سمت دیوار خط های مورب رفت . به زحمت جای خالی کوچکی یافت و خط مورب دیگری با ناخنش کشید و دوباره به سمت روهان برگشت و گفت :

- نمی دونم روهان .. هیچ وقت نمی دونستم ... هیچ وقت نتونستم ... هیچ وقت نمی تونم . تو معطلش نکن ...

romangram.com | @romangram_com