#درنده_ولارینال_پارت_491
آیدن با پریشانی پاسخ داد :
- نه ... سابقه نداشته که نیان ... دیر کردن .. ولی میان ... باید بیان .
- شاید بیشتر از ده بار ..
آیدن سر گرداند و به روهان خیره شد :
- ده بار ؟ هفتاد سال روهان ... باورت میشه این روزای تکراری و احمقانه هفتاد سال تکرار شده ؟ _ لبخند محوی زد و ادامه داد _ اصلا یادت هست چند سالته ؟
روهان که از این حرف های بی ارتباط به بحث جا خورده بود ، گفت :
- سالهای طولانی ای گذشته سرورم ...
- قیافه تو هم خیلی تغییر نکرده ... اگه انسان بودی ... بیشتر از چهل سال نداشتی ..
- نمی فهمم قربان ... من خون الف ها تو رگمه .. اونا .. خیلی دیر پیر می شن ..
آیدن رو به روی آتش شومینه ایستاد و گفت :
- اره .. چند سال پیش که بریان اومد اینجا .. چند تا تار سفید بین موهاش دیدم ... برای هزار و اندی سال عمر .. تحسین برانگیزه . با این همه سال زندگی میشه چی کار کرد روهان ؟
روهان که گیج شده بود ، پاسخ داد :
- نمی دونم اعلی حضرت .. هیچ وقت بهش فکر نکردم .. چون قرار نبوده اینقدر عمر کنم .
آیدن به شعله ها زل زد و گفت :
- ولی من یه ابدیت کسل کننده در پیش دارم ....
romangram.com | @romangram_com