#درنده_ولارینال_پارت_490
روهان به آیدن نگریست و گفت :
- خوابم نمی اومد ... متوجه شدم شما هم بیدارین .
آیدن لبخند تمسخر آمیزی زد :
- اومدی تنهاییت رو با من پر کنی ؟!
- چطور سرورم .. اشتباه کردم .
- حماقت کردی ..
روهان به آیدن چشم دوخت و گفت :
- راستش نمی تونستم بخوابم سرورم .. امروز .. امروز .. جسد دو تا بچه رو پیدا کردم . طوفان خونشون رو خراب کرده بود .. اونا هم در حالی که به هم چسبیده بودن توی سرما جون دادن و زیر برف دفن شدن ... خیلی اتفاقی پیداشون کردیم ... سرورم ... مو به تنم راست شد .. من در طول هفتاد سال خدمتم به شما خیلی صحنه ها دیدم .. اما سرورم .. این یکی ... طوری که پسر کوچولو خواهرش رو بغل کرده بود تا ازش محافظت کنه ... صورت خواهرکوچولوش که روی سینه پسره بود ... و عروسک یخ زده که تو بغل دختر کوچولو بود ... _ صدای روهان می لرزید _ نتونستم ببینم سرورم .. تحملش خیلی برام سخت شده ... چشمام رو که می بندم دستهای یخ زده و صورت کبودشون میاد جلوی چشمم .
پشت آیدن ناگهان لرزید . از جایش بلند شد و سعی کرد به خود مسلط شود و گفت :
- فقط میشه امیدوار بود .. طلایی ها بیان ...
- چرا ؟ مگه برای سالاریال درخواست نفرستادین ؟
- چرا روهان .. فرستادم ... بریان میگه ... کارگرای جدید از میلرین آورده.. برای باز سازی چند تا بنای دیگه و باید بهشون غذا بده ... میگه تا یه مدت نمی تونه غذا و سوخت بفرسته ..
- دیگه چی برای ساخت مونده .. آخرین دفعه که سالاریال رو دیدم .. شبیه بهشت بود ... با این حال بریان می گفت هنوز یه چیزایی مونده ... ؟
- لابد اونم فکر کرده طلایی ها تا این موقع میان ...
روهان با نگرانی گفت :
- دیر کردن .. خیلی عجیبه ... خیلی دیر کردن و سرما داره بیشتر میشه ... نکنه دیگه هیچ وقت برنگردن ؟
romangram.com | @romangram_com