#درنده_ولارینال_پارت_489
آیدن درنگ کرد و گفت :
- بیا تو .
روهان درب اتاق را گشود . آیدن سر گرداند و ادامه داد :
- به مارث گفته بودم هیچ کس رو تا دم راهرو هم راه نده .
- خیلی بهش اعتماد دارین ...
- سالهاست داره اینجا خدمت می کنه ... حرکت نادرستی ازش ندیدم .. به جز راه دادن تو به اینجا .
روهان چند قدم جلو امد و تعظیم مختصری کرد و پرسید :
- چقدر میشناسینش ؟ هیچی ازش نمی دونین ؟
- نه .. چرا باید به جزییات نگهبان در اتاقم فکر کنم ؟
روهان سکوت کرد . آیدن نیم نگاهی به کمری و غلافش انداخت و پرسید :
- هدیه جدید ؟
- خودم ساختمش .یخسازه .
- خیلی عالیه که یاد گرفتی .
سکوتی دوباره میانشان حاکم شد که آیدن آن را شکست :
- چرا به دیدنم اومدی ؟
romangram.com | @romangram_com