#درنده_ولارینال_پارت_493
سپس روی صندلی رو به روی شومینه نشست و به آتش خیره شد . جام نقره فامی را برداشت و از آن نوشید . ذهنش اما در رویایی چرخ می زد که دیده بود . صدای آواز بی وقفه عقاب ها گویی از قلب آتش شومینه بیرون می آمد و آتش زبانه می کشید و صدای بلندتر و ممتدی از آوای عقابی غول پیکر ...
* * *
آفتاب تند و گرم به دشت می تابید . پیرزنی همراه با چند دختر و پسر قد و نیم قد نوجوان و کودک بالای یک قبر کهنه و سنگ سپید درخشانی ایستاده بود . بالای یک تپه کوتاه مشرف به یک دهکده و زیر تک درختی پیر که برگهای سبزش تا زمین می رسید . پیرزن زیر لب گفت :
- تا دیدار دوباره تارا ... خداحافظ .
سپس عصا زنان راهش را کج کرد و ادامه داد :
- بریم بچه ها ... وگر نه به جشن طلایی ها نمی رسیم .
دختر نوجوانی گفت :
- وای .. راست میگی ... من هنوز آماده نشدم .
پیرزن گفت :
- خب .. چرا اینقدر هول شدی ؟ می رسیم .
پسری که هم سن و سال دختر بود گفت :
- اون با ریک قرار داره ... ریک همون سرباز گارد شاهی ...
پیرزن خندید و از دختر پرسید :
- عاشقش شدی ؟ عاشق ریک ؟
دختر جوان اخم کرد و پاسخ داد :
romangram.com | @romangram_com