#درنده_ولارینال_پارت_478
- اما .. پادر...
- برو آلنا ... از جیمی یه مرد بساز ... و از مارث یه قهرمان ....
آلنا اما ایستاد تا نگهبانان او را از سرسرا بیرون بکشند . اشک هایش روی زمین می چکید چاره ای جز تسلیم نداشت.
روهان با آیدن همگام شد و گفت :
- قربان .. اون بی گناهه ... چرا اصرار به کشتنش دارین ؟ چرا می خواین اعدامش کنین .
آیدن فریاد زد :
- الویس هم بی گناه بود .
روهان ایستاد و آیدن را تماشا می کرد که با گامهای بلند به سمت سکوی اعدام می رود .
مردم زیادی جمع شده بودند . همه غرق در تحیر و مبهوت . پادریک تا جایی که می توانست محکم و استوار قدم بر می داشت . مانع از گذاشتن رو پوش روی صورتش شد و با صدای بلندی گفت :
- بذار تو چشم این مردم نگاه کنم جلاد .... مردمی که می دونن دارم به جای اونا مجازات می شم ... به جای تک تکشون دارم می میرم .
آیدن فریاد زد :
- بیاریدش روی سکو ...
زنی در میان سکوت جمعیت با صدای بلند می گریست . زنی که آلنا شانه هایش را گرفته بود . اشک های زن روی لباس کودک چند ماهه ای می چکید که در آغوش داشت . پسر کوچک دیگری دامن مادر گریانش را گرفته بود و با حیرت به پادریک می نگریست . اشک در چشمان پسرک حلقه زده بود . پادریک با گامهایی استوار روی سکو ایستاد و زانو زد و سرش را پایین گرفت . لایسا بی قرارانه تر گریست و حالا مارث نیز در آغوشش گریه آغاز کرده بود . اشک های جیمی از روی گونه اش غلتید . پادریک فریاد زد :
- تو یه قهرمانی پسرم .
جیمی با صدای بلندی داد کشید :
- پدر ...
romangram.com | @romangram_com