#درنده_ولارینال_پارت_479


آیدن نیم نگاهی به النا انداخت که سعی در آرام کردن لایسا داشت . مردم اما در سکوتی عمیق فرو رفته بودند . آیدن با صدایی رسا گفت :

- ریختن خون بی گناهان ، بی جواب نمی مونه ... زندانیا بی گناه بودن .... من شاه آیدن .. پادریک رو به اعدام محکوم می کنم .

آلنا فریاد زد

- و پادریک هم بی گناهه ... همه مردمی که اینجا در سکوت ایستادن و تماشا می کنن ... شاهد بودن که اون بی گناهه ... بگین لعنتیا ... بگین پادریک برای زنده نگه داشتن زن و بچه هاتون چی کار کرد ؟ بگین چقدر تلاش کرد تا شما رو از کشتن زندانیا منصرف کنه .... بگین ... چرا لال شدین ؟ حرف بزنین . همه شما می دونین اون بی گناهه .... چرا خفه خون گرفتین ؟ !

اشک های آلنا سیلابوار روی زمین می چکید . آیدن به جلاد اشاره کرد تا شمشیرش را بالا بگیرد . آلنا بلند تر داد زد :

- خون بی گناهان بی پاسخ نمی مونه آیدن .

پادریک به خانواده اش چشم گشود و رو به جیمی لبخند زد . لایسا که حالا تمام بدنش می لرزید با همه وجود می گریست . آیدن به جلاد اشاره کرد . شمشیر در کسری از ثانیه فرود امد و سر پادریک روی سکو افتاد . گویی همه دنیا را خون گرفته بود . حتی لایسا هم سکوت کرد . جمعیت ان چنان مات بود که هیچ واکنشی نشان نداد . زن سرخ پوش شانه های آیدن را در آغوش گرفت و همراه با او به تماشای بدن پادریک پرداخت که چند تکان خورد و بی جان شد . لایسا ناگهان جیغ کشید و با جیغ او جیمی به خودش امد . دامن مادرش را رها کرد و چند قدم به جلو برداشت . گویی هنوز باور نمی کرد این سر خونین و کبود سر پدریست که چند لحظه پیش به او لبخند زده است . آلنا ، لایسا را در آغوش کشید و شانه جیمی را فشرد . مارث نیز با صدای جیغ مادرش به گریه افتاد . آیدن رو به جلاد کرد و گفت :

- جسد رو به خونوادش تحویل بدین .

سپس سر گرداند و وارد قصر شد .

جمعیت متفرق شد . آلنا اما همانجا ایستاد و شانه های لایسا را در آغوش داشت . روهان نزدیک بدن پادریک زانو زد . اشک هایش بی اختیار جاری شده بود . این مرد را نمی شناخت اما تلاشش را برای نجات او و هم بندی هایش به چشم دیده بود . کسی که تا سر حد مرگ برایشان جنگیده و برای فرار روهان وقت خریده بود . کسی که وفاداریش به فرمان آدریان خدشه دار نشد حتی زمانی که مجبور به قتل پدرش شد . شاید ... شاید تنها چیزی که پادریک امروز به خاطر آن واقعا مجازات شده بود ، همان بی پروایی در شمشیر کشیدن علیه پدرش بود .

برای روهان اما این سر بریده ، جسم بی جان مردی بود که تا ابد زندگیش را زیر دین او داشت . از سکو پایین رفت و پسر نو نهال پادریک را در آغوش گرفت و گفت :

- پدرت یه قهرمان بود .

جیمی با تنفر به زره روهان نگریست و گفت :

- اون مرده ... و به جاش یه هیولا زنده اس ...

روهان نیم نگاهی به لایسا که از شدت گریه بی حال شده بود انداخت و گفت :


romangram.com | @romangram_com