#درنده_ولارینال_پارت_460
روهان پیشانی ملیساندرا را بوسید ، خواست خداحافظی کند اما دلش طاقت نمی آورد تا به همان بوسه روی پیشانی بسنده کند . ملیساندرا که هم جا خورده بود و هم قلبش به شد در هم رفته بود با گریه از روهان جدا شد و گفت :
- بگو روهان ... اون جمله لعنتی رو بگو ...
روهان که روی اشک هایش کنترلی نداشت ، گفت :
- به امید دیدار دوباره ملیساندرا ...
ملیساندرا دستانش را جلوی صورتش گرفت و با صدای بلند و مستاصلی گفت :
- ملاقات دوباره ای در کار نیست ... بگو ... لعنتی .. بگو .. خدانگهدار ...
روهان گفت :
- نه ... نمی گم ملیساندرا ... نمی گم ...
آیدن بازوی ملیساندرا را گرفت و کوله منجوق دوزی شده و چرمی کوچکی را به دست دیگرش داد و گفت :
- میگه ملیسا ... وقتی تو اونقدر دور شدی که رفتنت رو باور کنه ...
روهان خیلی ناگهانی به آیدن خیره شد . در نگاهش آنقدر حرف های نگفته و نا مفهوم بود که آیدن را لحظه ای مات کرد . آیدن به خودش مسلط شد . ملیساندرا دست روهان را فشرد و رها کرد و به دنبال آیدن راهی شد . روهان همانجا ایستاد و رد پاهایی که روی سطح صاف برف جا می ماند را دنبال کرد . درست تا بالای صخره .
ملیساندرا نفس زنان روی یک تخته سنگ نشست و به پایین صخره و آن طرف مرز خیره شد . آیدن گفت :
- شانس یه زندگی دوباره اونور منتظرته ملیساندرا ...
ملیساندرا سر بلند کرد :
- اسمم رو کامل صدا کردین سرورم ؟
آیدن لبخند سرد و بی روحی زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com