#درنده_ولارینال_پارت_461


- اینجا آخر قصه ماست ملیساندرا .. لازم به واژه های تشریفاتی نیست .

- ملیساندرا از جا برخاست و گفت :

- چرا آیدن ؟ چرا باید از اینجا برم ؟ تو می دونی خیانت خیلی درباره من توصیف درستی نیست .. من ...

آیدن نیم نگاهی به دشت گل های وحشی پایین صخره انداخت و پاسخ داد :

- می دونم ملیساندرا ... بهتر از اونچیزی که فکرش رو بکنی .. فقط ... ملیساندرا تو تنها نقطه اتصال من به موجودی که بودم هستی .. به اون انسان ضعیف و ناقص ... به آیدنی که تسلیم مطلق احساساتش بود ... تو برای من آینه اون روز هایی ... ملیساندرا .. تو میری .. تا من همونی باشم که باید ... می ری که هیچ رشته ای بین من و گذشته باقی نمونده باشه ... امیدوارم اینو بفهمی ...

ملیساندرا اخم کرد :

- برم که تو همین هیولایی بمونی که می بینم ؟

- هیچ چیز درباره هویت من تغییری نمی کنه ... بودنت فقط ..

ملیساندرا فریاد زد :

- چرا آیدن .. تغییر می کنه ... عشق خیلی چیزا رو عوض می کنه ...

آیدن سر بلند کرد و به ملیساندرا خیره شد . ذهنش اما به نقطه ای دور از خاطراتش پرت شد . در این تصویر آنی آدریان روی تخته سنگی نشسته بود و در اندیشه لحظه ای بود که هنگام رقص با رزا چشمان سرخش آبی شدند . آیدن آن لحظه را به یاد داشت . درست مانند اینکه همین حالا در حال اتفاق افتادن باشد :

" آیدن پرسیده بود :

- عشق رزا به تو ؟ می خوای بگی یه طرفه اس ؟

و آدریان پاسخ داده بود :

- البته که یه طرفه اس ... من هیچ وقت عاشق رزا نبودم و نیستم ... شاید اگه می تونستم دوباره به کسی علاقمند بشم خیلی چیزا تغییر می کرد .. شاید یه راهی برای برگشت بود ... عشق خیلی قدرتمنده آیدن .. عشق خیلی چیزا رو تغییر می ده بدون اینکه براش دلیلی باشه ... مثل یه معجزه .. اما من انگار .. انگار قلبم از یخ پر شده ..


romangram.com | @romangram_com