#درنده_ولارینال_پارت_441


فلورا از پله ها بالا آمد و تعظیم کرد . تئون نیم تاج یخسازی را به آیدن داد و آیدن گفت :

- بانو فلورا .. از این پس .. ملکه ولارینال هستن ... اما نه همسر من ...

استورن ها با تمام وجود فریاد شادی سر دادند . آیدن تاج را روی سر فلورا گذاشت و دوباره به تخت تکیه کرد و به مردمانی که پایکوبی را آغاز کرده بودند نگریست و افرادی که همچنان مات و مبهوت ایستاده بودند . درست مانند کسی که در درون آیدن وجود داشت . ناامید و متحیر . آیدنی که به تخت تکیه کرده بود با لبخندی کج و کوله و مصنوعی به جشن خیره شده بود و آیدن درونش از سر خشم هزار بار فریاد می زد . فقط خودش می دانست که چقدر به زحمت مقابل خشمش می ایستد . کاش می توانست همه فریاد هایش را بروز دهد . کاش از ویرانی ولارینال و کشته شدن مردم نمی ترسید .

آیدنی که تاج به سر داشت ، هنوز به میهمانی و جشن تاجگذاری اش و مسابقات شوالیه گری و قهرمانی زل زده بود اما چیزی نمی دید . هیچ چیز ...

تنها صدای شمشیر مبارزان را می شنید و هر از چندگاهی صدای فریاد پیروزی یک از شوالیه های قهرمان .

بدنش کرخت شده بود . هرگز اینقدر احساس توخالی بودن و بی ارزشی نمی کرد . او سر جایش راحت نبود اما به یاد نداشت از آخرین بار که راحت نشسته بود ، چقدر می گذرد . سالها بود که راحتی تخت و کاناپه های دورهام را از یاد برده بود . گویا آن پسر بچه نوجوان که ساعتها به طلوع ماه خیره می شد ، اصلا آیدن نبود . پسری بود که پادشاه کنونی ولارینال با همه وجود به او رشک می ورزید .

* * *

کالسکه را هی زد . کلاه شنلش را جلوتر کشید . اسب ها برف را در می نوردیدند و چرخ ها در پستی و بلندی های راه سنگی به شدت تکان می خورد و بین برف ها می چرخید . باد چنان میان درختان می پیچید که صدایش در دل همه جانوران کوچک و بزرگ وحشت می انداخت . آیدن نیم نگاهی به پشت کالسکه انداخت . تابوت شیشه ای سر جایش به آرامی تکان می خورد . همه تمرکزش را به کار گرفت تا ذهنش را از هر فکری خالی نگه دارد . هیچ تمایلی نداشت تا بریان حتی به صورت تصادفی متوجه قصد آیدن شود . گر چه دیر یا زود به گوشش می رسید که آیدن با تابوت آدریان از قصر خارج شده است اما نه در این ساعت از نیمه شب . امروز صبح وقتی از جا برخاست تا دوباره روی تخت پادشاهی در سرسرای اصلی بنشیند ، همه وجودش به هم ریخت و بالا آورد . همه نوشیدنی ای که دیشب خورده بود گویی در معده اش مانده و افکار منزجر کننده اش آن را به سمت بالا هل داده بودند . ایدن می دانست این تهوع ربطی به بیماری ندارد . آیدن بیمار نبود ، فقط از تکرار یک روز دیگر از پادشاهیش حالش به هم می خورد . بیشتر روز را مجبور بود به آن تخت کج و کوله تکیه کند و مانند یک پادشاه به هر خبری که از کشور می رسد گوش فرا دهد ان هم درست کنار فلورا . کسی که آیدن هر بار او را می دید ، به یاد برق نفرتی می افتاد که هنگام مواجهه با آدریان داشت . آیدن روی ان تخت می نشست اما افکارش متمرکز روی امید محالی بود که داشت . امیدی که روز به روز کمرنگ تر می شد . امید به بیدار شدن آدریان .

امروز صبح هم پاهایش را با بی میلی روی سنگ های راه رو قصر کشید و به سمت سرسرا رفت . در حالی که ذهنش آشفته خواب عجیبی بود که برای سومین بار تکرار شده بود . خوابی که در ان جریان تند آب همه ولارینال را در بر می گرفت . مراجعین یک یک می امدند و می رفتند و آیدن تنها سیلابی را می دید که درون قصر می غرد و همه چیز را به قعر خود می برد . مردی وارد اتاق شد . می گفت دیگر حتی هیزم برای گرم نگه داشتن خانه اش را ندارد . می گفت فرزند کوچکش از شدت سرما صبح امروز جان داده است . آیدن دستور داد به مرد هیزم دو ماه را بدهند ، مرد تشکر کرد اما چیزی گفت که همه وجود آیدن را لرزاند :

- پسر من مرده اعلی حضرت ...

برق اشک در چشمان مرد می درخشید . آیسار اما به جای آیدن جواب داد :

- برو از اینجا ... پادشاه که نمی تونه پسرت رو زنده کنه

و آیدن را وا داشت تا زیر لب تکرار کند : " مرده ها زنده نمی شن " آیدن این را گفت و از جا برخاست . وارد اتاقش شد و به تابوت شیشه ای خیره ماند . تمام طول روز را به آن زل زد . به صورت بی روحی که نور ملایم روز به صورتش می تابید . صدای رعد و برق هر از چندگاهی او را از جا می جهاند اما نمی توانست از آن تابوت چشم بردارد . از حقیقت تلخی که پیش رویش ، خودش را فریاد می زد اما آیدن هر روز پیش از طلوع بدون توجه به آن خون تکشاخ را روی بدن آدریان می ریخت که در عرض چند ثانیه به پوستش نفوذ می کرد . شاید همین فرایند عجیب بود که محال ترین امید دنیا را که در طول روز کمرنگ می شد ، هر صبح در قلب آیدن زنده می کرد . حرف های تئون درباره همسرش مدام در ذهن آیدن می پیچید اما آیدن مدام آن را نشنیده می گرفت . همه اصرار های ناخودآگاهش که می خواست بیهودگی کارش را به او بفهماند و هر جمله ای که حقیقت را برایش بگوید . همه و همه را پشت گوش می انداخت . فقط می خواست نقطه امیدی که مدام کور تر می شد را زنده نگه دارد . امیدی که با همه وجود می دانست محال است . تمام طول روز به تابوت خیره شد و پس از آغاز شب تابوت را گشود . همه خشمش را با کشیده ای روی صورت جسد خالی کرد . آدریان اما بی حرکت و بی دفاع درون تابوت خفته بود . آیدن با قدرت بیشتری ضربه زد . زخم عمیقی روی صورت آدریان نشست . آیدن برای لحظه ای درنگ کرد تا زخم صورتش بلافاصله ترمیم شود اما اتفاقی نیفتاد . آیدن ضربه دیگری زد اما نه زخمی ترمیم شد و نه خون تازه ای جاری . نفهمید چقدر طول کشید تا حقیقت را با همه وجود بپذیرد . یک ساعت یا ساعتها ... تنها ایستاد و به زخم های صورت آدریان خیره شد . زخم هایی که ترمیم نمی شدند . سنگینی عجیبی روی قلبش حس می کرد . تمام روزهایش شده بود سر کردن با مردگان . مردگانی که آیدن اصرار داشت که زنده اند . حتی گاه احساس احمقانه ای در عمق ناخودآگاه در هم ریخته و شکسته اش منتظر بود تا کریشنا هم مانند ققنوس ها از خاکسترش برخیزد . حقیقت اما این بود که او مانده بود و یک مشت موجود مرده که روزی دوستش داشتند . آنقدر در گذشته و خاطراتش گیر کرده بود که حال و آینده را اصلا نمی دید و حالا این زخم ها روی صورت ادریان بلند تر از هر صدای دیگری واقعیت را برسرش هوار می کشیدند . حقیقت تلخ مرگ را !

آیدن بلافاصله شنل سفری کهنه ای پوشید . تا پیش از اینکه صبح فرا برسد باید همه چیز را تمام می کرد . تمام دلبستگی هایی که او را به جهان مردگان و گذشته نحسش متصل می ساخت . روزها بود که این تصمیم را گرفته بود اما ان امید محال مانعش می شد . مدام با خود می گفت فقط یک روز دیگر صبر می کنم . اما فایده ای نداشت . سال ها اگر پشت سر سالها می آمدند ، هیچ تغییری ایجاد نمی شد . نه آدریان چشم می گشود و نه کریشنا از خاکستر بر می خاست . گرچه همان نیروی ناخودآگاه به او نهیب می زد که هنوز برای اینکار زود است . گرچه از مرگ آدریان مدت زیادی نگذشته بود و هنوز ندای درونش او را به دلخوش کردن به آن کورسوی مجازی و سراب امید ترغیب می کرد اما آیدن دیگر تحمل زندگی در میان ان کلکسیون مرگ را نداشت . نیمه مرده بودن خودش نیز کنایه شاعرانه و ظریفی بود تا زندگیش را جهنمی تر از قبل نشان دهد . کالسکه چوبی را برداشته و در مقابل چشمان متعجب و وحشتزده دو یا سه سرباز نگهبان از دروازه قصر بیرون رفته بود . در حالی که تابوت شیشه ای آدریان ، تکه های بدن الویس و رزو راجر ، استخوانهای شاهزاده آیدن و خاکستر کریشنا را حمل می کرد . این نمایشگاه درد و مجموعه مرگباری که هر روز صبح به محض چشم باز کردنشان انها را می دید . تمام چیزهایی که به خاطر وجودشان هیچ کس اجازه ورود به اتاقش را نداشت . این دستور را وقتی صادر کرده بود که شنیده بود ، شیلا مصر است که آدریان را ببیند .

اسب ها از راه رفتن امتناع می کردند . آیدن تازیانه دیگری به انها زد اما سرعتش به شدت کند شده بود . باد شدید و سرمای منجمد کننده هوا رمقی برای اسب ها باقی نگذاشته بود . آیدن اما همچنان اصرار به حرکتشان داشت . می خواست پیش از طلوع همه چیز را تمام کند . تمام زنجیرهایی که او را به گذشته و دنیای مردگان متصل می کرد را بگسلد و همه زنجیر هایی که ضعیفش می کرد . دلبستگی هایی که مطمئنا روزی او را از پا در می آورد .


romangram.com | @romangram_com