#درنده_ولارینال_پارت_442
تقریبا به بالای تپه رسید . تمام اطراف سپید و یخ زده بود . اما رود همچنان جاری و زلال به حرکتش ادامه می داد و بوته رز آبی کنارش قندیل بسته بود اما عطر عجیبش همچنان همه اطراف را خوشبو کرده بود . آیدن یکی از رزهای آبی یخ زده را چید و بویید . احساس غریبی داشت . نوعی استیصال و بی ارادگی در کنار آرامشی متناقض . کالسکه چوبی را درست کنار بوته بزرگ رز گذاشت و اسب ها را از آن باز کرد . باد سوزناک بدن اسب های را سست کرده بود . آیدن دستش را میان آب زلال رودخانه فرو برد . آنقدر سرد بود که انگشتانش درد گرفت . جرعه ای آب خورد و فانوس کنار کالکسه را برداشت و مشعلی روشن کرد . شعله های آتش ناگهان زبانه کشیدند . اشک در چشمان آیدن حلقه زد . چند قدم به سمت کالسکه برداشت و به تابوت شیشه ای خیره شد و استخوانهایی که کنارش افتاده بود و شیشه خاکستر . دست ها و شانه هایش به شدت می لرزید . می دانست نباید به ذهنش فرصت به خاطر سپردن بدهد . می دانست نباید این تصاویر را به ذهن بسپارد اما نمی توانست مانع فرو پکیدن اشکها و لرزش اندامش شود . بغضش شکست . تابوت را با دست شکست و زخم صورت ادریان را لمس کرد . خورده شیشه های تابوت هم زخم های جدیدی ایجاد کرده و درون پوست فرو برده بودند . آیدن زانو زد . سرش را به گوشه کالسکه تکیه داد و از عمق جان گریست . تصاویر و خاطراتی به ذهنش می امد که حالا گویی متعلق به قرنها پیش بود . سالهایی که می توانست خوشبختی را تعریف کند اما حالا غریب ترین واژه عالم برایش همین خوشبختی به نظر می آمد .
مشعل را بالا برد . به زحمت روی پاهای سستش ایستاد . به چشمان بسته و موهای پریشان و تیره آدریان نگریست و چشمان آبی آشنایش را تصور کرد و مشعل را میان پارچه های دورن کالسکه انداخت . شعله ها به آرامی پخش شد و در عرض چند لحظه همه تابوت را در بر گرفت . اولین ستون کالسکه فرو ریخت ، قلب آیدن زیر و رو شد . بازتاب آتش در چشمان سبز و سرخش با اشک تلفیق شده و می درخشید . همه زندگیش را گویی به آتش می کشید . همه چیزهایی که در این دنیا داشت . شعله ها رقصان و سوزان بلند تر و تند تر شدند . آیدن حرارت آتش را نزدیک صورتش احساس می کرد . شراره های آتش دامن بوته بلند رز را هم گرفت . قندیل ها آب شدند و رز ها سوختند . آیدن شاخه کوچک رز آبی دستش را لمس کرد . رایحه گل ها با بوی سوختگی مخلوط شد . تمام هوای اطراف از این بوی عجیب استشمام می کرد . آیدن ایستاد و به اتش زل زد . نمی توانست از این لحظه چشم بردارد . همه تلاشش را کرد تا مقابل احساساتش بایستد . مقابل همه عجزی که از درون احساس می کرد . عاجز از بازگرداندن زمان ، ناتوان از برگشت لبخند و بازگردانی عزیزانش . ایستاد ...
نفهمید چند ساعت اما تا خاکستر شدن آخرین قطعه چوب . تاریکی مطلق پیش از صبح حاکم بر تمام آسمان بود . آیدن روی زمین زانو زد . همه چیز خاکستر شده بود . حتی بوته رز آبی . خاکستر عطری عجیب و جنون انگیز داشت . آیدن مشتی از آن خاک داغ را برداشت و بویید . نفس کشید و خاکستر را میان مشتش فشرد . بوی مرگ می داد . بوی مرگ همه آرزو ها و دلبستگی هایش را . بوی مرگ انسانیتش را . بوی عجیب عاشقانه تلخش و بوی همه سالهای از دست رفته اش ... اشک هایش روی خاکستر داغ چکید . اولین مشت از خاکستر را به جریان رود سپرد و زیر لب گفت :
- خداحافظ کریشنا ...
شانه هایش هنوز می لرزید . مشتی دیگر از خاکستر برداشت و به باد سپرد و گفت :
- خداحافظ الویس ...
ذرات خاکستر روی جریان آب فرود آمدند و مقداری هم در هوا پراکنده شدند . مشتی دیگر برداشت و با رز وداع کرد و پس ازآن با راجر ... حتی راجر هم بخشی از گذشته ای بود که آیدن سوزاند و امروز به باد و آب می سپرد . مشتی دیگر برداشت و بویید . از عمق جان فریادی کشید و گریست . مشتش را بالای رود گشود . خاکستر به باد و آب سپرده شد . آیدن با صدای لرزانی گفت :
- خداحافظ آدریان ..
بدنش سست شد . قلبش نا منظم می تپید و همه وجودش می لرزید . مشتی دیگر از پی قبلی روانه کرد و فریاد زد :
- خداحافظ آیدن .
و با همه هوشیاریش می دانست این خداحافظی در حقیقت وداع با پرنس آیدن نیست . آیدن اینبار خودش را بدرود گفته بود . مشتی دیگر برداشت و دوباره با خودش وداع کرد :
- خداحافظ آیدن .
و مشتی دیگر تا همه خاکستر ها را به رود بسپارد و در هر بار گشودن مشتش با خود خداحافظی می کرد . اشک هایش بدون کنترل و سیلاب وار می چکید و گونه های آیدن را می سوزاند . آخرین مشت خاکستر را هم برداشت و ایستاد . اینبار بی آنکه چیزی بگوید آن را بالای رود رها کرد . نگاهی به رز آبی رنگ انداخت که به واسطه حرارت آتش قندیل هایش آب شده بود و حالا تر و تازه می نمود . آیدن آن را بویید و سپس بی آنکه لحظه ای بیاندیشد ، در جریان آب رهایش کرد . اشک هایش روی گونه هایش یخ بسته بود و گلویش می سوخت . با گامهایی سست به سمت یکی از اسب ها رفت . قلبش گویی از تپش ایستاده و یخ زده بود . آرواره هایش را در گلوی اسب فرو برد . خون گرم اسب سوزش گلویش را بر طرف کرد . سر گرداند و یک بار دیگر به رودخانه نگریست و سپس روی آن اسب دیگر پرید و راهش را به سمتی در پیش گرفت که تمام شبهای گذشته را به آن فکر کرده بود . به سمت دشت تکشاخ ها .
* * *
- یعنی چی هنوز برنگشته ؟
- نمی دونم قربان ... دیشب حوالی نیمه شب از قصر بیرون رفت .
romangram.com | @romangram_com