#درنده_ولارینال_پارت_440

- فکر نمی کردم خرافاتی باشی ... عطش تخت ؟!

سپس به سمت تخت رفت . چشمانش را بست و منتظر ماند . منتظر شمشیری که سرش را قطع کند اما این اتفاق نیفتاد . مردم نامش را فریاد می زدند :

" شاه آیدن " ، " شاه آیدن "

آیدن سر گرداند و روی تخت نشست . جمعیت در سکوت و خاموشی فرو رفت . آیدن به دسته تخت تکیه کرد . تئون پارچه سپید را از روی سینی مزینش برداشت . تاج ظریف و زیبایی از جنس استخوان با جواهراتی سبز و سرخ و آبی خودنمایی می کرد . تاج اگرچه تراشکاری شده و زیبا می نمود اما هنوز شکل جمجمه خود را حفظ کرده بود . پچ پچ های ناشی از ترس بین مردم به راه افتاد . تئون تاج را بالا برد و به دست ایدن داد . آیدن تاج را بررسی کرد و آن را روی سر گذاشت . استورن ها هورا کشیدند و شادی کردند اما مردم دیگر تنها به آسمان چشم دوختند . خود آیدن هم به آسمان نگاه کرد . حالا که به قضیه می نگریست می دید که حتی در درون آشفته و منکر او هم ذره ای امید برای پایان زمستان با تاجگداری وجود داشت . حتی آیدن هم احتمال می داد شاید ... شاید این پایان زمستان باشد .

نیم نگاهی به بریان انداخت و گفت :

- الان من پادشاهم ؟

بریان که خودش هم متحیر به نظر می رسید با سر تایید کرد . آیدن شانه ای تکان داد و پرسید :

- خب ؟

بریان رو نوازندگان کرد :

- منتظر چی هستین ؟ بکوبین .

نوازندگان بلندترین و تند ترین موسیقی ای که می توانستند را نواختند . آیدن ناگهان به خنده افتاد . آنقدر بلند که ریتم موسیقی را هم به هم می زد . دستی به نشیمن تخت کشید و بلند تر خندید . به تمام احتمالات مسخره ای که می داد . آیدن فریاد زد :

- بس کنین ...

نوازندگان بلافاصله موسیقی را قطع کردند . آیدن گفت :

- من هنوز ملکه ولارینال رو معرفی نکردم .

شیلا خیلی ناگهانی به آیدن نگاه کرد . آیدن بی توجه به او گفت :

- شمشیر سرخ ...

romangram.com | @romangram_com