#درنده_ولارینال_پارت_429
سرباز بی هیچ حرکتی همانجا ایستاد . گویی باور مرگ آدریان برای همه دشوار بود . شیلا به آلنا رسید و همگام با او از قصر خارج شد . آیدن هنوز جسم نیمه جان آدریان را در آغوش داشت . شیلا و آلنا به سمت او دویدند . شیلا دست آدریان را فشرد و از عمق جان گریست . آلنا اما همانجا زانو زد و سر به زیر آورد . حجم اندوه وارد شده بو او به قدری بود که حتی نمی توانست ، حرف بزند . تنها بی قرارانه اشک سیلابوار از چشمانش سرازیر می شد . ناگهان به یاد حرف های تارا افتاد و این آخرین فرصت بود . خواست حرفی بزند اما آدریان دست چپش را به سمت او دراز کرد و انگشتانش را میان کف دستش گرفت . آلنا خواست دوباره چیزی بگوید اما آدریان لرزید و برای آخرین بار به آیدن چشم دوخت و دمی که باز دمش مرگ بود .
آیدن سر بلند کرد و فریاد کشید . از عمق جان . دستهایش می لرزید و اشکهایش روی گلو و سینه اش می چکید . استخوانهایش از شدت درد و آلام درونش به چک چک افتاده بود . سینه اش در هم فشرد و قلبش گرفت . باد موهایش را به هم می ریخت و اشک گونه های یخزده اش را می سوزاند و همانجا قندیل می بست . تمام صورتش پر از قندیل های اشک بود مانند اشک شمع پس از سوختن سرد می شد و اثرش را روی بدنه اش می گذاشت . طوفان و بوران شدیدی باریدن گرفت . آیدن اما همانجا نشست . حتی پس از اینکه سربازان برای حبس شیلا آمدند . حتی وقتی که آلنا شجاعانه جنگید و به درون قصر رفت . حتی وقتی که بریان بالای سر جسم بی روح و بی جان آدریان رسید . قطره ای اشک از چشمش چکید . آیدن می خواست فریاد بزند . می خواست بریان را به خاک و خون بکشد. می خواست هر تکه از بدن بریان را به یک نیزه بدوزد اما نمی توانست . بدنش سست و روحش بی حال بود . هیچ انگیزه ای نداشت . احساسی متناقض که هم او را تشویق به انتقام و هم مجبور به بی حرکتی می کرد . هیچ کدام از واکنش هایش آدریان را بر نمی گرداند . برای آخرین بار به آبی ترین چشم دنیا نگریست و با دست آن را بست . اقیانوس واره ای که دیگر هرگز گشوده نمی شد . آیدن برنخاست . حی وقتی که برف دور تا دورش را فرا گرفت . هیچ کس هم جرات نکرد به او نزدیک شود . آیدن آنجا نشست تا شاید او و آدریان زیر برفها برای همیشه مدفون شوند . او ، آدریان و این قصر نفرین شده . آیدن بیزار بود از این قصر و هر چه که به ان مربوط می شد . از این زمستان و از تابستان خیالی ای که در راه بود .
آلنا به سمت اتاق آدریان دوید . جسد تارا را از دریچه عبور داد و خودش نیز وارد دریچه شد . نیم نگاهی به جسد تکشاخ انداخت که وسط اتاق افتاده بود . درنگ نکرد و دریچه را محکم بست . جسم سنگین تارا را روی دوشش گرفت . تا خروج از این تونل راه زیادی مانده بود اما آلنا آنقدر بی حس و بی روح بود که هیچ چیز به نظرش نمی آمد . نه سنگینی تارا و نه این راه طولانی و باریک .
برف همه محوطه قصر و تمام شهر در سپیدی مطلق فرو رفته و مردمش در بهت و ناباوری ای عمیق !
هیچ کس گویی نمی توانست بپذیرد آنچه که دیده است حقیقت دارد . گویا کابوس عظیمیست که همه شهر یک جا و یک زمان دیده اند . کابوس زمستانی سخت بدون وجود پادشاه . کابوس آفتابی گرم و موقتی که برای لحظه ای امید را در قلب همه زنده کرده و سپس بورانی که ان را کشته و برای همیشه زیر خروارها ترس و کابوس و سرما دفن کرده بود .
جز تاریکی شب هیچ چیز دیده نمی شد و جز صدای باد هیچ چیز به گوش نمی رسید . مرگ سایه سردش را به شهر انداخته و شهر گویی به متروکه ارواح بدل شده بود . نه کسی حرفی می زد و نه کسی واکنشی انجام می داد . گویی همه شهر مرده بودند نه فقط پادشاه ...
* * *
افسار اسبش را محکمتر کشید . برف آنقدر سنگین بود بود که اسب از حرکت امتناع می کرد و سرما باعث شده بود تا از پاهای اسب خون جاری شود . دستان خود او هم دست کمی از پاهای اسب نداشت . سرمای شدید و کشیدن افسار اسب دستش را زخمی کرده بود . از شدت درد تمام بازوانش می لرزید . خون روی مچش یخ زده بود و اشک هایش روی گونه هایش . به خاطر تکانهای شدید و امتناع اسب از حرکت ، جسم بی جان تارا هر از چندگاهی از روی اسب فرو می افتاد و آلنا مجبور بود بایستد و او را دوباره به پشت اسب ببندد . راهش آنقدر بی مقصد بود که امیدی به پایان نداشت . تنها چیزی که مدام از جلوی چشمانش می گذشت ، حلق خونین آدریان و در هم پیچیدن آسمان بود . پایان همه امیدهایش . اسب دوباره بی قراری می کرد . جسد تارا دوباره روی زمین افتاد . آلنا با عصبانیت افسار اسب را کشید و فریاد زد . دیگر نا نداشت تا جسم سنگین تارا را از جا بلند کند . نیم نگاهی به اطراف انداخت . بالای تپه ای ایستاده بودند که مشرف به دهکده ای قدیمی بود . شاید اینجا می توانست خانه ای گرم پیدا کند اما هیچ کس او را با جسد همراهش نمی پذیرفت . شاید بهتر بود ، تارا را همینجا دفن کند . زیر تک درخت خشکیده ای که بالای تپه قرار داشت . شمشیرش را بیرون کشید . برف هایی که تا بالای زانویش می رسید را کنار زد . نیم نگاهی به جنازه تارا انداخت . نمی دانست چرا احساس می کرد دفن نکردن تارا ممکن است آدریان را به زندگی برگرداند . محال بود که چنین چیزی حقیقت داشته باشد اما پذیرش مرگ همیشگی آدریان آنقدر دشوار بود که آلنا ترجیح می داد ، دست آویز هر چیزی برای نگه داشتن این امید ، شود . حتی جسد بی جانی که یک روز تمام پشت اسبش حمل کرده بود . شمشیرش را درون خاک خشک و یخ زده فرو برد . احساس می کرد برای دفن آدریان قبر می کند . اشکهایش نچکیده از چشم یخ می زد و فرو می افتاد . هنوز با شدت زیادی برف می بارید . آلنا همه قوای اندکی که برایش مانده بود را به کار گرفت تا زمین را بکند . می خواست جسد را بسوزاند اما پیدا کردن آتش و یا درست کردن آن در آن هوا محال به نظر می رسید . با دستانی زخمی و خونین در حالی که قطرات منجمد اشک از چشمش فرو می افتاد مشغول کندن زمین شد . همین فعالیت بدنش را اندکی گرم کرد اما قوایش را به تحلیل می برد . نفهمید چقدر طول کشید که چاله ای به اندازه بدن تارا کند اما هوا رو به تاریکی می رفت . به سمت جسد رفت و آن را روی برف ها کشید و به سمت قبر بیضی شکلش برد . جرات نداشت او را درون ان گودال که چندان هم ژرف نبود ، قرار دهد . دفن تارا برایش حکم دفن همه آمال و آرزوها و امیدهایش را داشت . امید بی پشتوانه ای که به زنده ماندن آدریان داشت . روی زمین زانو زد و از عمق جان فریاد کشید . تمام بدنش می لرزید . دوست داشت خودش را هم به همراه تارا دفن کند .
جسد را به داخل قبر کشید و در حالی به شدت می گریست ، روی صورتش خاک ریخت . تک تک جملات این الف عجیب را درباره مالتس ها به یاد داشت . حرف هایی متفاوت که بیشتر از باور رایج و احمقانه مردم به حقیقت یک مالتس شبیه بود . دست کم درباره آدریان که صدق می کرد و شاید درباره همه مالتس ها جز شاه جدیدشان آیدن . تارا به صراحت پاسخ پرسش آدریان درباره آیدن را اینطور داده بود :
" آیدن یه مالتس نیست ، آدریان . موجودی که توصیف می کنی چیزی جز هیولا نیست ... "
آلنا به شدت دل پیچه گرفت . حالا همین هیولا حاکم به ولارینال بود و شاید هم سالاریال . سرنوشت این حکومت بازی چه احمقانه و چه منزجر کننده بود . پادشاهی به دست یک عروسک خیمه شب بازی افتاده بود که حتی نمی دانست از تخت و تاج چه می خواهد . یک اسطوره . اسطوره بی ارادگی که به جای آدریان روی تخت می نشست . به جای آدریانی که در چشم آلنا بی همتاترین پادشاه دورانها بود . با خود اندیشید که چقدر دیر به این باور رسیده است . تمام عمرش درگیر تردید احمقانه ای نسبت به او بود و حالا با همه وجود آرزو می کرد کاش می توانست یک بار دیگر به او خدمت کند . بدون تردید و یا اعتراض .
آخرین بخش خاک را هم روی جسم تارا ریخت و تکه سنگ بزرگی بالای سرش گذاشت . گرچه می دانست برف پس از چند ساعت همه قبر و سنگ را می پوشاند اما امید احمقانه ای به بازگشت تابستان او را واداشت که برای این قبر نشان بگذارد . لبخندی به خیالات ابلهانه ای زد که به سرش امده بود . به تصویر او که زیر آفتاب گرم کنار این درخت که سرسبز است می ایستد و به سنگ قبر تارا نگاه می کند . در حالی که همه این درد ها را به یاد می آورد و اشکهای خیس و گرمش روی زمین می چکد .
آلنا تصمیمش را گرفته بود . به دهکده می رفت و پس از تجدید قوا می خواست به ولارینال برگردد . از زمان برگشتش به همراه آدریان پادریک را ندیده بود . حتی موقع تسخیر قصر نیز اثری از پادریک نبود . شاید این بهترین مقصدی بود که می شد فعلا برای خود تعیین کند . شاید پادریک هنوز زنده بود .
* * *
" همه جا را آتش گرفته بود و خون . آیدن بی پروا راه باریکی را به سمت تخت پادشاهی می دوید . کسی دستش را فشرد . دستان استخوانی و لاغری که به خون آغشته بود . آیدن سر گرداند . کریشنا مانع دویدنش شده بود . آیدن با وحشت فریاد زد و روی زمین افتاد . خودش را روی زمین خیز داد و از کریشنا که از چشمانش خون می بارید فاصله گرفت . آیدن احساس کرد که از زمین هم خون می جوشد . از جا برخاست . گویی هر جایی که لمس می کرد در خون غرق می شد . به سمت تخت شاهی دوید و نرسیده به آن کسی سر از تنش جدا کرد "
romangram.com | @romangram_com