#درنده_ولارینال_پارت_430

با وحشت از خواب برخاست . بدنش به شدت می لرزید . امشب را به اتاق سابقش برگشته بود . نمی خواست وارد ، اتاق استراحت پادشاه شود . او خودش را شاه نمی دانست و از طرفی تصویر تکشاخ مرده وسط اتاق مدام از ذهنش می گذشت . نیم نگاهی به تابوت شیشه ای کنار پنجره انداخت . تابوتی که جسم بی جان آدریان در آن خفته بود . با گلویی که دیگر پاره نبود . حتی جسدش نیز ترمیم شده بود . به دستور آیدن لباس سپید فاخری به تنش کرده و تاج پادشاهی را بالای سرش گذاشته بودند تا در آن تابوت شیشه ای بی نظیر تر از همیشه به چشم بیاید . هیچ کس جرات مخالفت نداشت . در حقیقت هیچ کس جرات همکلام شدن با آیدن را نداشت . آیدن حتی در این مدت کوتاه بریان را هم ندیده بود . می دانست قصر را برای تاجگذاری او آماده می کنند اما تمایلی به دیدن هیچ کس را نداشت جز تئون .

به دستور آیدن تئون در یک اتاق به همراه یک جلاد حبس شده بود تا راهی برای سالم ماندن جسد آدریان در آن تابوت شیشه ای بیابد . تا طلوع صبح بیشتر وقت نداشت و چیزی تا صبح نمانده بود . آیدن از روی تخت بلند شد و کنار تابوت آدریان ایستاد . چگونه کسی حتی در مرگ می توانست اینقدر با شکوه باشد . اشک از چشمان آیدن سرازیر شد . در این مدت از بس گریسته بود ، اشک چشمانش خشکیده بود . به صورت بی نقص آدریان خیره شد . می خواست حرف بزند . تمام این مدت می خواست با او حرف بزند اما نه توانش را داشت و نه باور این را که او می شنود . کسی به در کوبید :

- سرورم .. تئون هستم .

پس از چند دقیقه تئون وارد اتاق شد . نگاهی به آیدن انداخت که کنار تابوت شیشه ای ایستاده بود . آیدن سر گرداند و به او نگریست . تئون گفت :

- سرورم ... در حقیقت ...

آیدن با لحن سردی گفت :

- راهی پیدا کردی یا نه ؟

- قربان شما می دونین که نمیشه به زندگی برش گردوند ...

آیدن ناگهان از کوره در رفت و فریاد زد :

- آره تئون .. می دونم ... می دونم نمیشه مرگ رو دور زد ... می دونم وقتی که اتفاق افتاد ، دیگه راهی برای برگشت نیست ... می دونم مرده ها زنده نمیشن ... خوشت میاد مدام در گوشم این حقیقت مسخره رو تکرار کنی ؟

تئون سر فرود آورد و گفت :

- من رو ببخشین سرورم .

آیدن به صورت رنگ پریده آدریان نگریست و با بغض سنگینی گفت :

- اما نمی خوام امید رو بکشم ... نمی خوام با سوزوندن جسد ... امیدهام هم خاکستر بشه ... تنها چیزیه که سرپا نگهم میداره تئون .. می خوام هر روز که به این تابوت نگاه می کنم ... تصور کنم که اون خوابیده ... تصور کنم بالاخره یه روزی .. در طول این زندگی ابدی احمقانه من چشماش رو باز می کنه ...

تئون سر به زیر آورد :

- متاسفم ... متاسفم سرورم .

romangram.com | @romangram_com