#درنده_ولارینال_پارت_428

بریان اما به محض لمس قبضه شمشیر حتی درنگ نکرد و یکجا تیغه یخی و تیز شمشیر را روی گلوی آدریان کشید . آیدن فریاد زد :

- نه ...

و به سمت آدریان دوید .

آلنا شانه های شیلا را رها کرد و با ناباوری و استیصال از اتاق خارج شد و به سمت در خروجی قصر دوید . شیلا هم به تبع از او راه خروج را در پیش گرفت .

آیدن شانه های آدریان را گرفت و با نهایت قدرت طناب های دست آدریان را پاره کرد . آدریان با گلویی پاره میان بازوان آیدن می لرزید . آیدن با درماندگی گفت :

- نه .. تو نمی میری آدریان .. تو نمی میری ...

سپس مچ دستش را برید و روی دهان او گذاشت . آدریان به سختی خون را پس زد . مقداری از ان از بریدگی گلویش بیرون ریخت . بدنش سرد تر از همیشه بود . آیدن فریاد زد :

- نه .. نه ... تو نمی میری ... به هیچ قیمتی .

آنقدر درمانده و بیچاره بود که جز فریاد کاری از او بر نمی آمد . آسمان ناگهان در هم پیچید و غرید . باد سوزنده و شدیدتر از قبل وزیدن گرفت . بریان فریاد زد :

- جلوی شورش مردم رو بگیرین .

خود بریان هم شوکه به نظر می رسید . گویی باور نمی کرد که واقعا این کار را انجام داده باشد . چهره اش هر احساسی را بازتاب می داد به جز خرسندی و شادی . یک جای کار می لنگید . احساس متناقضی در وجود آیدن شکل گرفته بود و می دانست این همان احساسات و افکار متناقض بریان استکه به سمت او هجوم آورده است . آدریان به چشمان آیدن زل زد . چشمانی سبز و سرخ که آیدن می توانس بازتابش را در اقیانوس بی انتهای نگاه آدریان ببیند . چشمان آبی درخشنده ای که گویی هیچ وقت تمام نمی شد . با کف دست زیر گلوی آدریان را فشرد تا از خونریزی بیشتر جلوگیری کند اما خون ازمیان انگشتانش به پایین می چکید و سیال و سرخ روی زمین جاری می شد . آیدن نتوانست مقابل اشک هایش مقاومت کند . شانه هایش از شدت هق هق می لرزید و اشک هایش روی لباس آدریان می چکید . دانه های درشت برف روی سرشان می افتاد و کم کم شدید شد .

آلنا به در خروج رسید . چند سرباز مانعش شدند . آلنا اما شمشیر کشید و گفت :

- از سر راهم برین کنار .

- این دستور پادشاهه .

بغض آلنا ترکید و فریاد زد :

- پادشاه مرده رابین ... آدریان کشته شده .

romangram.com | @romangram_com