#درنده_ولارینال_پارت_379
_ روهان هم همخون منه .. عمر نژادش طولانیه ... اما خب .. میراست!
- یعنی هزار سال .. ؟!
بریان لبخند زد :
- نه ... من یه اصیلم روهان ایننطور نیست .
فلورا لبخند زد :
- تو آخریشی .. آخری از نسل خودت .
بریان با لحن کشداری گفت :
- بله .. آخری ..
اما افکارش منحرف شد . ذهنش معطوف شخص دیگری شده بود که بریان بعید می دانست زنده باشد .
فصل پنجم :
یخ و یاقوت { یا ( وارث )}
" درست مقابل تخت پادشاهی ایستاده بود . صدای همهمه جمعیتی نامریی به گوشش می رسید . یک گام بالای سکو برداشت و یک قدم مانده به تخت کسی سرش را برید . "
با وحشت چشم گشود . قطرات درشت عرق سرد بالشش را خیس کرده بود . خواست پیشانیش را پاک کند ، سنگینی غل و زنجیر مانع شد . با خشم مشتی روی تخت کوبید . گوشه تخت شکست . سرش را خم کرد و نزدیک دستانش گرفت و عرقش را زدود . از تصاویر موهوم جنگ که در ذهنش می گذشت بیزار بود . این کابوس های در هم بی معنا نیز خسته شده بود . هر بار خودش را می دید مقابل تخت با اشتیاقی وصف ناپذیر اما نرسیده به تخت کسی سر از بدنش جدا می کرد .
اینبار اما با سر و صدایی در راه پله ها بیدار شده بود . صدای چند نگهبان که می گفتند :
- پادشاه اصلا خودش رو نشون نمیده ... ما داریم از کی حراست می کنیم ؟ این دیگه چجور نقشه ایه ؟
romangram.com | @romangram_com