#درنده_ولارینال_پارت_378
- پس تصمیمت چیه ؟ نمی تونیم تا ابد پشت دروازه ها بمونیم .
- بهم اعتماد کن فلورا ... مردم خسته میشن و بالاخره شهر رو تسلیم می کنن ... عجیبه که آدریان به میدون نیومده ... من تا قبل از به میدون اومدن اون .. دستور حمله به دروازه رو نمی دم ... اینقدر می جنگیم ... تا یا مردم خسته بشن و دروازه رو باز کنن ... یا آدریان خودش رو نشون بده . تو مگه انتقام نمی خوای ؟ صبر داشته باش .
فلورا نگاهی به نقشه روی میز انداخت و گفت :
- من صبرم کمه بریان ... نمی تونم تصور کنم که قاتل برادرم پشت همین دروازه هاست و من دارم اینجا وقتم رو با مبارزه با یه عده کشاورز و یه عده غربی دامدار بی تمدن میگذرونم . برخلاف شما الف ها ... انگیزه انتقام در ما استورن ها قوی تر از هر چیز دیگه ایه !
بریان روی صندلی چوبی کوچکش لم داد و پاسخ گفت :
- بهم اعتماد کن فلورا ... انگیزه انتقام در من دیگه شبیه الف ها نیست .. به انسانها شباهت داره .. منم به اندازه تو می خوام اون هیولا مرده باشه . می خوام آیدن تاجگذاری کنه .. می خوام زمستون تموم بشه .
- و با تاج گذاری آیدن .
بریان از جا برخاست و پس از اندکی درنگ گفت :
- تموم میشه .. زمستون تموم میشه .
فلورا شانه ای بالا انداخت :
- برای من فرقی نمی کنه .. مردم من به سرما عادت دارن .
- برای من فرق می کنه ... من میراث مادریم رو سالم می خوام . اما اشتباه مادرم رو تکرار نمی کنم .
فلورا اندکی درنگ کرد و گفت :
- و در مورد دوستت روهان. حالش بهتر شده .. بهش سر بزن ... می خواد ببیندت .
- نه .. نمی خواد ... فقط می خواد یه مشت مزخرف تحویلم بده .. هر وقت از تخت پایین اومد .. خودش میاد سراغم ... امیدوارم تا اون موقع ولارینال رو گرفته باشم و یه نکته دیگه اون دوست من نیست فلورا .. همخون منه ... اگه چند نسل رو نادیده بگیرم .. حدود دو یا سه نفر رو ... اونوقت می تونم بگم .. برادرزاده ی من .
- شوخیت گرفته ؟ تو چندین قرنه که زنده ای ..
romangram.com | @romangram_com