#درنده_ولارینال_پارت_380

آیدن هوای گرفته و ابری بیرون پنجره نگاه کرد . تشنگی امانش را بریده بود . بوی خون مدام به دماغش می خورد و او را می آزرد . مشتش را به شدت فشرد . ناخن های سنگی اش در کف دستش فرو رفت . بدنش چنان خشک و بی روح شده بود که چروکیدگی پوستش را احساس می کرد . کاش چاره ای برای رهایی بود .

* * *

هنوز اندکی به ظهر مانده بود که لشکر بریان برای چندمین بار در هفته اخیر دستور عقب نشینی داد . رزالین با صورتی خونین و عرق کرده ، نفس زنان به پشت جبهه جنگ برگشت و درحالی که اسبش را برای توقف هدایت می کرد ، رو به آگوستا گفت :

- اصلا معلوم نیست چشون شده .... نمی خوان بجنگن .. ما هربار تعدادی از نیروهامون رو از دست میدیم و اونا دستور عقب نشینی می دن ...

آگوستا افسار اسب رزالین را گرفت و گفت :

- شاید نقشه ای دارن ؟

رزالین از اسب پایین پرید :

- چه نقشه ای ؟ جز خسته کردن ما ؟ می خوان تسلیم بشیم .

- خودت رو نگران نکن ... ما برای هر چیزی آماده ایم . فقط یه چیزی هست که شاید بخوای ببینی .

- چی ؟

آگوستا گفت :

- سالار کشته شده .

- چی ؟ کجا ؟ چطور؟

- بریان برامون فقط چشماش و موهاش رو فرستاده .

- نمی فهمم .

- آخرین بار دیروز صبح دیدمش ... داشت سوار به اسب یه جایی می رفت .

romangram.com | @romangram_com