#درنده_ولارینال_پارت_367
- به امید دیدار .
سپس راهش را به سمت قصر در پیش گرفت . ذهنش اما معطوف حرف هایی شد که تارا گفته بود و افکاری که زنجیروار پس از ان حرف ها به ذهنش می رسید . افکاری که تارا بیان نکرده بود . اندیشه یک ابدیت پر از مرگ در زندگی . یک آینده موهوم بی هیچ امیدی برای رهایی . یک شاه شکست خورده و از همه مهم تر یک غرور در هم شکسته . وارد قصر شد و کنار تکشاخش ایستاد و لمسش کرد . تکشاخ همه خاشاک را خورده بود و با چشمان سرخش به آدریان نگاه می کرد . تا به حال به شباهت رنگ یاقوتی چشمان تکشاخ ها و خودش دقت نکرده بود . هردو سرخ و براق بودند . تکشاخ ها هم رنگ پریده بودند ، پوستی سفید و درخشان ، شبیه به رنگ پوست رنگ پریده و درخشان خودش و در نهایت یک شاخ به اندازه یک وجب وسط پیشانی که جنسی شبیه به سنگ داشت . درست مانند ناخن های خودش . لبخند تلخی زد . سرعتی بی نظیر و قدرتی بی مانند شبیه انچه که یک مالتس داشت . چگونه می شد اینهمه نسبت به این شباهت ها بی تفاوت و جاهل بود . چطور تا به حال به ان پی نبرده بود ؟
یال درخشنده تکشاخ را لمس کرد ... اندیشید ....
نگاهی به خنجر یخسازش انداخت و اندیشید .. به یک پایان ... به یک پایان در تکامل محض ....
شاید به بهترین روش پایان گرفتن این زنده بودن فلاکت بار ... این ابدیت درد آلود ...
روی پلکان ورودی سرسرای بزرگ قصر نشست و به برف شدید در حال بارش خیره شد . دیگر از این همه تکرار رنگ سپید در زندگی آلوده و تیره اش منزجر شده بود . دلش آفتاب گرم ساحلی را می خواست . یا نور درخشنده خورشید که از لابه بلای درختان می تابید و گهگاه او را می آزرد . نگاهش را زمین دوخت . به کف سرد سنگی قصر . ذهنش اما قرنها دور تر می رفت . به لحظه ای که کلاریسا جسد از هم دریده دیاران را جلوی پاهای آدریان روی زمین گذاشته بود . کلاریسا همه تلاشش را کرده بود تا آدریان را آرام کند اما برای آدریان هیچ کدام از آن حرف ها معنا نداشت . چیزی که می دید دیاران غرق در خون بود که دیگر بچه ای در شکم نداشت . به یاد نداشت چقدر به آن زیبایی بی انتها خیره شده بود . اما خوب به یاد داشت که بدون لحظه ای درنگ و تردید قلب کلاریسا را از سینه اش بیرون کشیده بود . نه به خاطر مرگ دیاران بلکه به خاطر اینکه از او یک هیولا ساخته بود ، صرفا به خاطر اینکه زنده نگهش دارد .
جملات تارا در ذهنش انعکاس یافت . با همه وجود می خواست باورشان کند اما احساس می کرد حقیقت غیر از آن است . چطور می شد با سخنان یک موجود منزوی و منزجرکننده ، باور هزاران ساله مردم و خودش را دور بیاندازد ؟ نه ... حرف های تارا نمی توانست حقیقت داشته باشد . بی شک حاصل توهمات سالهای تنهایی اش بوده . به تکشاخش نگاهی انداخت . قلبش به ناگاه لرزید .
تمام دلایلی که تارا برای اثبات نظرش ارائه کرده بود صحیح به نظر می رسید . هیچ تکشاخی هرگز از آدریان فرار نکرده بود و تک شاخ ها همیشه با رضایت کامل خون و یا حتی زندگیشان را به او تقدیم می کردند .
خنجر در مشت آدریان لغزید . نیم نگاهی به خنجر انداخت . چه فرقی می کرد ؟ برای آدریان که در انتهای مسیر و لب پرتگاه مرگ ایستاده بود ، چه فرقی می کرد که چه تئوری هایی درباره هویتش وجود دارد . در هر حال او در آستانه پایان همه چیز بود . روی تیغه تیز مرز میان ابدیت و عدم !
روی پاهایش ایستاد . تکشاخش را نوازش کرد و گفت :
- دیگه تمومه . خدانگهدار دوست من .
تکشاخ شاخش را به دست ادریان کوبید و خنجر را دور انداخت . آدریان اخم کرد و رفت که خنجر را بردارد اما تکشاخ دوباره مانع شد . آدریان گفت :
- نه ... حق نداری مانع بشی . همونجا وایستا . من ابایی از کشتنت ندارم .
سپس خم شد اما تکشاخ دوباره او را منع کرد و به زمین پرتش کرد . آدریان با عصبانیت گفت :
- هی !
romangram.com | @romangram_com